| |
|
| |
آدرس جديد وبلاگ من |
| |
دوشنبه 7 آبان1386-14:36
-ساحره سفید |
| |
خب...بلاخره تصمیممو گرفتم! (تصميم كبري!!!)
دوستان عزیزم...از امروز به بعد در آدرس جدیدم منتظرتون هستم...(بهم نمیگین: منزل جدید مبارک!؟)
راستی چقدر اسباب کشی سخته هااا...
درضمن از دوستان عزیزی که منو لینک کردن خواهش میکنم آدرس لینک رو به آدرس جدیدم تغییر بدن...چون دیگه اینجا نخواهم اومد...
http://www.sahere.blogfa.com
|
| |
اجي مجي لا ترجي
|
حال این روزهای من . . . |
| |
چهارشنبه 2 آبان1386-21:51
-ساحره سفید |
| |
*اين روزها به لحظه هايي فكر ميكنم كه گاه چه قدر باارزشند و گاه تهي و پوشالي و بي معنا... لحظه هايي كه مي گذرند و من فقط گذر آنها را نظاره مي كنم. بي آنكه خودم را يافته باشم... بي آنكه لذتي از گذرشان ببرم...بي آنكه بتوانم خاطره اي از ميانشان دستچين كنم حتي!... لحظه هاي پوشالي مي گذرند و من در سكوتي عميق خلاصه مي شوم و به دنبال هيجاني مي گردم... به دنبال ذره اي احساس... به دنبال خودم، شايد!
*وقتي خودم هم براي خودم تكراري مي شوم، آن جاست كه سكوت مرا دربرمي گيرد... و آن جا كه سكوت مرا دربرگيرد، از همان جاست كه موسيقي آغاز مي شود... 
*اين روزها، لحظه هايم بوي نا مي دهد... و من سرگشته و خسته و ملول، تنها سكوت كرده ام و انتظار مي كشم... انتظار به خودي خود سخت است... و سخت تر آن كه فرجامش نامعلوم باشد!
*نمي دانم اگر آسمان آبی نبود... اگر شادي تجربه ي يك زندگی تازه را نداشتم... اگر خنده های صورتی بر لبانم سايه نمي افكند... اگر دلخوشی کوچکم نبود... نمي دانم اين لحظه هاي پوشالي چطور مي گذشت... نمي دانم چطور خلاء اين لحظه ها را تحمل مي كردم...
|
| |
اجي مجي لا ترجي
|
پسر گل من!!! |
| |
یکشنبه 29 مهر1386-19:31
-ساحره سفید |
| |
 پسر گلم «گوپی» که امروز ۱ ماهه شده!! 
برید توی «ادامه» ببینید!
ادامه ش اينجاست
|
| |
اجي مجي لا ترجي
|
خنده نداره كه!!! |
| |
پنجشنبه 26 مهر1386-21:37
-ساحره سفید |
| |
یه بار داشتیم با دوستم صحبت می کردیم و هر کدوم می گفتیم از چه جور آدمایی خوشمون نمیاد. وقتی نوبت من شد و گفتم، دوستم حسابی خندید. نمی دونم، شاید شما هم خنده تون بگیره اما من چیز خنده داری توش نمی بینم. چون واقعاْ از دو دسته آدم متنفرم:
- آدمای متظاهر و دو رو!
- آدمایی که وانمود می کنن کتاب «بوف کور» رو کاملاْ فهمیدن و هیچ مشکلی در فهمش نداشتن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
| |
اجي مجي لا ترجي
|
تمرین دانه |
| |
چهارشنبه 18 مهر1386-16:16
-ساحره سفید |
| |

همیشه پی بردن به اسرار مکتوم و نیروهای نهفته هیجان زیادی برای من داشته و داره و به شدت من رو به سمت خودش می کشونه. یه ضرب المثل تبتی هست که می گه: «هر وقت دانشجو آماده باشد، استاد از راه خواهد رسید». فکر می کردم استاد من سرانجام از راه رسیده. اما حالا به تصور خودم تردید دارم.
در هر حال سال های زیادی می گذره از روزهایی که من به طور اتفاقی به کتاب هایی برخوردم که از نیروی غریبی می گفتن که روزی همه ی ما انسانها داشتیم، گرچه حالا فراموشش کردیم. یکی از اون کتاب ها اینه: «خاطرات یک مغ». البته کتاب بی نهایت ساده ایه و مسئله ی خاصی رو عنوان نمی کنه به جز تجربیات شخصی یک فرد. اون فرد نویسنده ی کتابه و می دونم که خیلی هاتون برای یک بارم که شده اسمش به گوشتون خورده. «پائولو کوئلیو».
به هر حال کتاب جالبیه. فکر کردم بد نیست چند تا از تمرینات این کتاب رو این جا بیارم.
اما لازمه قبل از هر چیز از همه ی کسانی که به علوم ماوراء الطبیعه اعتقادی ندارن خواهش کنم روی لینک ادامه ی مطلب کلیک نکنن.
ادامه ش اينجاست
|
| |
اجي مجي لا ترجي
|
تا حالا با یه جادوگر قهر کردی؟! 4 |
| |
پنجشنبه 12 مهر1386-23:5
-ساحره سفید |
| |
فکرشو می کردم که پیش بیاد. و پیش اومد. یا شاید چون فکر می کردم پیش میاد این طوری شد. نمی دونم. فقط می دونم که با هم حرفمون شد، بدفرم! از حرفش ناراحت شدم. بگذریم که چی گفت که بهم برخورد. تنها چیزی که می دونم اینه که با هم قهر کردیم، تقریباْ! گرچه به خودشم گفتم: با اینکه می دونم حالا حالاها با هم کار داریم، نمی دونم چرا دارم جدی جدی باهاتون خداحافظی می کنم! خونسرد بود. انگار اونم مطمئن بود که «حالا حالاها با هم کار داریم»! فقط خندید و گفت: با اینکه خیلی دوستت دارم، ولی باشه. بعد از این برات فقط دعا می کنم و به خدا می سپارمت!
|
| |
اجي مجي لا ترجي
|
استاد 3 |
| |
چهارشنبه 4 مهر1386-13:35
-ساحره سفید |
| |
بالاخره استادشو دیدم، ۱۸-۱۷ سال از خودش کوچکتر بود. این شاید خیلی ها رو متعجب کنه. اما من اصلاْ تعجب نکردم. چون معلوم بود یک استاد واقعیه. زیرجلکی با خودم فکر می کردم: خودش کم بود، حالا با دو تا آدم عجیب غریب که تازه خانوم جادوگره شاگرد اون یکیه (!) تو یه چهاردیواری گیر افتاده ام! خانوم جادوگره با عادی ترین لحن دنیا گفت: "خب، خودت بگو... از تجربه هات براش بگو"... و ۱ ساعت و بیست دقیقه صحبت کردم. با عادی ترین لحن دنیا! گوش می داد. گاهی اون قدر خوب که فکر می کردی اصلاْ گوش نمی ده! بعد که حرفام ته کشید، سرشو بلند کرد و نگام کرد. خیلی عمیق، جوری که یه آن فکر کردم به "من" نگاه نمی کنه! سرمو انداختم پایین. با این یکی دیگه نمی شد شوخی کرد! ... شروع کرد به صحبت... خانوم جادوگره مدام وسط حرفمون می پرید: "می خواین من از اتاق برم بیرون؟" و جواب "نه" بود که استاد مدام می داد. یه جا وسط حرفاش، حس کردم می خواد به مسئله ای اشاره کنه که یکی از مسائل خصوصی زندگیمه. چیزی که خودم هرگز به اون یا خانوم جادوگره نگفته بودم..(!).. حدسم زد تو خال!! .. .. چند ثانیه سکوت کرد .. .. سرشو پایین گرفت.. به نقطه ی نامعلومی خیره شد.. .. .. .. ..
- مامان؟؟؟
خانوم جادوگره از اتاق رفت بیرون. دخترش که تقریباْ هرگز در حضور مهمان، مزاحم مادرش نمی شه، صداش کرده بود! استاد یه لبخند معنی دار زد: - من اعتقاد دارم انسان قادر مطلقه! خواستم بره.. و رفت!!
|
| |
اجي مجي لا ترجي
|
پاي پاييز |
| |
یکشنبه 1 مهر1386-12:58
-ساحره سفید |
| |
پای پاییز
روی برگ های خشک هم
صدا نمی دهد!
|
| |
اجي مجي لا ترجي
|
|
| |
پنجشنبه 29 شهریور1386-22:17
-ساحره سفید |
| |
جادو يك پل است
...ميان جهان مرئي و جهان نامرئي!
|
| |
اجي مجي لا ترجي
|
سرخپوست! 2 |
| |
دوشنبه 26 شهریور1386-22:20
-ساحره سفید |
| |
از من می شنوی هرگز به یک جادوگر اعتماد نکن!
جادوگرها مرموزتر ازآنند که تو فکر می کنی.
یک جادوگر هرگز به تو نمی گوید که چه غذایی را دوست دارد.
او هرگز به تو نمی گوید از چه رنگی خوشش می آید.
و یا مرسدس قرمز را ترجیح می دهد یا بی اِم و مشکی !!!
حسابی هم که رفیق باشید، او هرگز به تو نخواهد گفت که هر هفته عصر جمعه به دیدن استادش می رود.
با یک جادوگر همان طور برخورد کن که با یک سرخپوست!
هرگز به یک جادوگر اعتماد نکن! اگر از من می شنوی.. .. ..
|
| |
اجي مجي لا ترجي
|
خانوم جادوگره 1 |
| |
شنبه 17 شهریور1386-22:51
-ساحره سفید |
| |
۱
اون روز خانوم جادوگره رو دیدم. اولین بار بود. اما هر دو می دونستیم که باید روزی همدیگه رو می دیدیم. خانوم جادوگره اون روز هیچی نگفت. اما وقتی با خاله م صحبت می کرد، با چشماش به من می خندید. من هم با چشمام بهش گفتم می دونم می خواد روزی بهم چیزی رو بگه که تا الان نگفته. خانوم جادوگره با چشماش گفت: عجله نکن! بعد با زبونش گفت: "چشمات پر از سواله" . گفتم: "این طور به نظر می رسه؟!"
۲
خانوم جادوگره بار دوم چیزی که می خواست بگه رو گفت. زل زد تو چشمام. بهش نشون دادم که ازش نمی ترسم. خیره شدم تو چشماش .. .. ..
بعد چشماش فلجم کرد..........................
........................بعد چشمامو به سختی جدا کردم.
۳
حالا دیگه حسابی با خانوم جادوگره دوستیم. هر روز به هم اس ام اس می زنیم. گاهی تا ۱۰ تا اس ام اس در روز! حس خنده داری دارم که: همون قدر براش جالبم که اون واسه من!
۴
خانوم جادوگره هربار میره سفر به من می گه و قبلش کلی خداحافظی می کنه. اما کاملاْ معلومه که می دونه هنوز کمی تردید دارم. حسی بهم می گه: هنوز اون قدر که باید به هم نزدیک نشدیم.
|
| |
اجي مجي لا ترجي
|
ساحره |
| |
پنجشنبه 15 شهریور1386-22:56
-ساحره سفید |
| |
می گن ساحره ها آدمای بدی ان.
می گن قرون وسطا بود که جادوگران رو آتیش زدن. همین طور گربه هاشون رو. چون می گن گربه ها هم قدرت های مافوق طبیعی دارن.
می گن جادوگری کار شیطانه.
می گن.. .. ..
اما من اهمیت نمی دم.
هر کی خودش باید سفید و سیاه رو تشخیص بده.
و من می دونم که جادوی سفید با سیاه چه قدر فرق داره.
من اهمیت نمی دم که "چی می گن!"
چون من می خوام یه ساحره بشم.
چون من یه ساحره هستم.
|
| |
اجي مجي لا ترجي
|
|